۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

می دونم خیلی وقته نیومدم .راستش شدید گرفتار شدم .بعد از شیمی درمانی بهمون امیدواری دادن که پرتودرمانی نمی خواد ..گفتن مشاوره پزشکی کنین بعد تصمیم بپیرین .بعد از مشاوره قرار بر 25 جلسه پرتو درمانی شد .گفتن پرتو مثل واکسیناسیون می مونه بهتره انجام بشه خلاصه که هر روز در مسیر خونه بیمارستان لال*ه در حرکتیم .از محبت تک تک تون ممنونم .مرسی سحر جونم

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

.

تا میام یکمی شادی کنم و نفس راحت بکشم بازم عوارض شیمی درمانی هجوم میارن .این دفعه از هر دفعه ای بدتر بوده .خسته ام.به اندازه یه دنیا .

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

تمام

باورم نمیشه بلاخره 6 دوره تموم شد.وای خدا شکرت .هفته پیش 1 شنبه چه حالی داشتم .شب قبلش همش می گفتم نکنه ما بریم آزمایش بده مامان و بعدش بگن بازم باید دورتون تمدید بشه.هی تو این فکرا بودم که خوابم برد .صبحش یه حسی بهم گفت دخترک این قدر منفی نباف وجذب بی خودی نکنه. هر دفعه 4 تا سرم می زدن .3 تا کوچیک یه دونه بزرگ. یه دونه از اون کوچیک ها رنگ آب آلبالو بود .وای که تو این 4 ماه چه قدر به قطرات سرم ها خیره شدم .هی شمردم .هی گفتم لعنتی زودتر تموم شو .بلاخره تموم شد .هوراااااااا.
حالا باید منتظر نظر دکتر باشیم برای پرتو درمانی .شاید احتیاج نباشه .خدایا اون که بهترینه پیش بیار.
راستشو بخواین از زندگی خیلی مایوس شده بودم .از خدا از همه چیز .حالا هم زیاد امیدوار  امیدوار نیستم.ولی الان حس آدمی رو دارم که توی تاریکی بوده و وارد یه جا پر از مه شده که از اون دورا یکمی نور معلومه .خدا کنه که اشتباه نکنم .
حرف زیاد برای گفتن .ببخشید که بهتون سری نزدم .واقعا گرفتار بودم .با امید بهترین ها .

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

من بزرگ

خیلی وقته که ننوشتم .دوره سختی بود.دور 4 هم تموم شد.صبح ها که از خواب پا میشم باید به این فکر کنم که امروز چه کاره ام .کلا میشه گفت حتی یه صفحه کتابم دیگه نمی تونم برای خودم بخونم .همین که حال مامان بهتر بشه فعلا مهم ترین مورده .
کی فکرشو می کرد من تنبل خانوم خابالو .حالا افطاری درست می کنه وسحری .میان وعده برای مامان .خونه رو هفته ای یه مرتبه تمیز می کنه .خوب خونه نسبتا بزرگه و منم کم زور .هر روز یه قسمتش .کی فکر می کرد بتونم 8 جز قرآن بخونم اونم منی که هر سال به زور یه حزب می خوندم .کی فکرشو می کرد هوممم.
روز اول ماه رمضون خیلی برای هممون سخت بود همش تو دلم انگاری ابرهای گرفته بود .به یاد سحری ها که مامان همیشه بیدار بود .حالا خوابه چون دارو می خوره .همش فکر می کنم که چه قدر بهش غر می زدم و کارش چه قدر سنگین بود.
گاهی خسته ام.گاهی دلگیر .ولی بزرگ شدم خیلی درسا گرفتم .تصمیمات برای آینده نگرفتم.پارسال همش به خودم می گفتم تا آخر شهریور یه دور همه درسا رو خوب می خونم .چی فکر می کردم چی شد .فکر کنم به امید خدا تا آخرآبان اوایل آذر روند درمان تموم میشه .اون روز چه حسی داره ؟خدا کنه همه چیز خوب پیش بره. از دوستان ممنونم که به یادم هستین.

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

این روزها

دور سوم هم تموم شد .انگاری شده واسه من یه تقویم که هر بار میام اینجا دور بشمارم .
شنبه این هفته عقد کنون نرگس بود .دختر خوبیه مدیر به تمام معنی . ولی گاهی زیاد رییس بازی در میاره .شب قبل از شیمی درمانی بود . نمی خاستم برم به چند دلیل اما رفتم .قبلش حسابی حس های خوبو به خودم قبولوندم اما اصلا خوش نگذشت .یه سری از دوستای دانشگاه هم بودن .به جد می گم از دیدن هیچ کدوم یه ذره هم خوشحال نشدم .بس که ....
یه سری سرم اضافه بعد شیمی درمانی دادن که به مامان بزنیم .دوشنبه و 3 شنبه هم درگیر شدیم .در مانگاه بر عکس  بیمارستان خلوته .من زل می زنم به قطرات سرم که دارن می ریزن .هی نگاه می کنم هی فکر هی نگاه .بعد به  خودم می گم.......

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

خودتون را نادیده نگیرید

اعتراف می کنم دیروز که  این مطالب رو نوشتم خیلی ناراحت و عصبانی بودم بعدش که آروم شدم راجع به حرفای حمیده و ترنم پاییز خیلی فکر کردم . راستش به پیشنهاد حمیده گوش کردم دارم خودمو تحلیل می کنم .راستش خیلی باید فکر کنم . اما از دیروز به نتیجه که رسیدم این بوده که شدیدا خودمو دسته کم می گیرم  و از خواسته هامو نمی گم و این شده عادتم باورتون میشه من آرزوی خاصی جز ارامش نداشتم ؟ یعنی هیچی ها . اما اینکه آدم خواسته های دست نیافتنی هم داشته باشه یه نعمته .شاید یه دلیلشم همین نادیده گرفتن خودم باشه .اما دارم فکرام رو جمع و جور می کنم که منم مثل همه آدم ها باشم هر چی دلم بخواد رو بهش فکر کنم .حتی شده آرزوی یه نقاشی روی دیوار شهر رو داشته باشم و بهش عمل کنم .مرسی حمیده جون از پیشنهادت .مرسی ترنم پاییز جونم از همدردیت .
الان حالم خیلی بهتره .رفتم ابروهامو برداشتم .باور کنین خانم آرایشگر اولین مو رو که بر می داره من کلی روحیه ام عوض میشه . بعد خط چشمی که دوست مامان قبل از شروعی مریضی برام آورده بود رو کشیدم .باورتون میشه من تا حالا خط چشم نکشیده بودم ؟ راستش دروغ نگفته باشم پارسال برای نامزدی دختر داییم رفتم دادم به اون خانمی که موهامو سشوار کشید یه خط باریک بکشه اما کلفت شد .منم خوشم نیومد وسط مجلس رفتم پاکش کردم . اون اولین تجربه بود .حالا خودم با این ماژیکی های اورفلیم کشیدم .هم باریک در میاد هم زیاد تو چش نیست .یعنی عاشقش شدما. من با این سن 25 ساله تا حالا خط چشم نکشیدم بعد دختر فامیلمون 13 سالشه یه بار تو یه مهمونی می خواست بهم آموزش بده .خیلی حرفه ای بود .
پ.ن:راستش الان که فکر می کنم هر کاری خواستم انجام بدم از طرف خانواده حمایت شدم .از همه لحاظ بخصوص مالی . یعنی کافی بود بگم ولی نمی دونم چرا نمی گم

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

فقط بگذره

گاهی وقت ها دلم می گیره .صحبت رفتن به بیمارستان می شه اصلا دگرگون میشم .توی این همه بار که رفتیم من و عمه ام  همراه همیشگی بودیم .گاهی مامانی یا اون یکی عمه هام میومدن  دریغ از یه بار که خاله یا خود خواهرم بیاد .خواهرم ار من 4 سال کوچکتره دانشجوه مه چی تو ایام امتحاناش بود .اما بعد از اون هم واسه شیمی درمانی یه بار هم نیومد .واسه دور اول من سرما خورده بودم .به زور خودو می کشوندم بعد از تزریق مامانی دید حالم بده موند .اوه چه خبر شد که حالا که رفتی که مواظب مامانت باشه کاش می موندی .خیلی دلم می خواست بهشون می گفتم اونقدر نا نداشتم که راه بیام یا منتظر بمونم بابا بیاد دنبالم با یه دربست فقط خودمو رسوندم خونه و اینکه خودتون زحمت می کشیدین یه سری می زدین .برای دفعه دوم که خواهرم خونه بود گفتم این دفعه تو برو که تو هم یه بار رفته باشی مامان به دلش نگیره . اونم قبول کرد .مامان الم شنگه کرد که اون تو روحیه اش تاثیر می زاره .اصلا لازم نیست تو بیای با همون خاله مربوطه می رم .که اونم درست سر این کارا که می شه می زاره می ره مسافرت .2 دفعش شمال رفت و 3 رو بعدش اومد .حتی  یه سرم نزد .دلم می سوزه برای خودم .از صبح همه کارای خونه با منه همه مدل کار + رسیدگی به مامان . اما کسی واسه کارام واسه روحیم اصلا ارزش قایل نیست .مگه من چند سالمه ؟ چرا خود مامان یه جوری با هام رفتار می کنه انگار 10 سال از خواهرم بزرگترم . چرا نمی فهمه ؟ چرا هر کی کی رسه فقط به من دستور می ده . این همه شب تا صبح بیدار موندم حتی خود مامانم ارزششو نمی فهمه .دلم برای خودم می سوزه که یکی هم سن و سالم پیدا نشد بیاد بگه هی دیوار تو خوبی ؟ این 2 ماهه حتی یه تلفن بهم نکردن . اما تا تونستن با هم دیگه بیرون رفتن .یکی از دلایل اصلی که دیگه دردل هامو تو پ*الیز*بان نمی نویسم همینه .اونا می خوندن و حتی همدردی هاشونم به این بود که حل میشه فقط همین .من باید قوی باشم .درسته که جز بابا و خواهرم یکمی هم مامان کسی درکم نمی کنه .درسته که من همیشه برای همه یه کلمه بعد از پایان متنم .اما به یاد قولی که به خودمو خدا دادم موقعی که تو اتاق عمل بود که سعی کنم روابطم باهاش بهتر بشه اگرچه منو از خواهرزاده و برادرزاده هاش کمتر دوست داره . اینکه دیگه به همه بی کران محبت نکنم .اینکه بعد از این دوران برای خودم زندگی کنم . دیگه تو جمع هاشون نمی رم . دیگه می زنم تو دهنشون وقتی اضافه حرف بزنن .دیگه صبوری نمی کنم .فقط این دوران بگذره .فقط بگذره
پ.ن :پالیزبان به روز شد

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

حس

فردا می رم دیدن پریسا .بچش الان شده یه ماهش .چه قدر زود مادر شد .
دوره دوم شیمی درمانی رو هم زدیم .4 دوره دیگه مونده .چه چیز هایی که تو این بیمارستان ها آدم نمی بینه
پالیزبان رو دوباره  آزاد کردم .نوشته های ادبی رو اونجا می نویسم .دردل ها و یواشکی هامو اینجا .
خیلی جالبه که یه دوست وبلاگی رو از روی عکس هایی که می گذاره از زندگی اش ، فکر کنی می شناسی . بدون اینکه تا حالا بدونی و اون بودنه کشف کنی که همسایتونه .اونم توی یه کوچه .به خودش نگفتم .اما حس من اشتباه نمی گه .نمی گم  حسم می گه کدومتون هستین  ولی کلی برام جالب بود .یا حق

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

مو - تهران

امروز ریزش موهای مامان بیشتر شده .باورم نمیشه . همیشه موهاش خوش حالت و خوب بود .می دونم موقتیه اما خیلی دردناکه. میگه انگاری کلی مورچه اومدن رو سرم دارن گازم می گیرن .رفیتم تجریش براش کلاه گیس خریدیم .مدل مش دارشو . خیلی قشنگ بودن .
یادش بخیر قدیم از خیابون با هنر و دربند  می گذشتیم کلی هوا خوب بود اما الان چی .کوه رو تراشیدن کلی خونه ساختن .دلم واسه طبیعت 10 سال پیش تهران تنگ شده .دلم تنگه .می خوام از این شهر برم اما نمیشه دلم اینجاست

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

مامانی

نمی دونم این هفته مادربزرگم چش شده . مامانی دوست ندارم افسرده ببینمت .تو رو مثل همیشه خانم مدیر می خوام. پر از شور انرژی .این همه فشار رومون بود تو قوت قلبمون بودی و هستی .تو که مثل یه مادر از عروست پذیرایی می کنی . تروخدا زودی این حالت بی حسی و غم رو از خودت دور کن بشو مثل همیشه مایه انرژی .از بس همه گفتن چه مامانی با حالی داری چه قدر با انرژی هست چشمت زدن .زودی خوب شو مامانی من

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

فست فود

نشستم یه جایی منتظر نزدیک یه خونه .خونه که نه آپارتمان .فکر کنم رو هم 10 تا واحد بودن .صدای تلویزیون خونه ها شون بلند بود دم ظهر .صدای برنامه خانواده هاشون  رو می شنیدم . دکتر تغذیه توصیه می کرد فست فود کمتر بخورین . بلافاصله صدای موتوری اومد قیژژژژژ .غذاتونو آوردم .تو فاصله که بره غذا رو بده .2 تا موتوری دیگه هم غذای طبقه دیگرو آوردن . همشون پیتزا و ساندویچ .تا موقعی که من اونجا بودم 2 تا دیگم اومدن و وارد همون خونه شدن که یکیش از چلو کبابی بود .حساب می کردم که ممکنه از این 10 واحد کم کم 2 واحدش خانم الان که سر ظهر هست در محل کار باشه .1 نفر هم بیرون حالا .یعنی می مونه 7 نفر .یعنی از کل  ساختمون که سر ظهر تو خونه بودن فقط 2 خانوار غذا سفارش ندادن .یعنی اون دکتر تغذیه واسه چی میاد هی اینا رو تکرا می کنه .اصلا ممکنه او 2 تا خانواده هم تلویزیون ندیدن .ولی نیم دونم چرا تاثیر حرف های خوب اینقدر کمه . جالبه اکثراین خانوم ها هم  یه دفتر دارن برای جملات ناب و یکی واسه آشپزی از تلویزیون

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

در رو خودم بستم اما انگاری دنیا می خواست عضوی ازش نباشم و کنار گود تو پیاده رو هاش تکاپوی دیگران رو ببینم .خوب که نگاه می کنم تو زندگی هر چی خواستم داشتم اما چون همیشه کم خواستم خوب طبعا این طوریه .
من همیشه دوست داشتم همه با هم مهربون باشم هر چند وقت یه بار کنار درختی لب آب جمع بشن به این فکر نکن چی بپوشیم چی بخوریم یا از کنار اون درخت میوه هاشو بر داریم .دلم می خواست هممون یه سیب زمینی برمی داشتیم تو آتیش می زاشتیم پاهامون تو اون آب باشه خودمونم دراز بکشیم  نگاهمون به آسمون به اون ابر های مهربون .نفس بکشیم . بعدش سر مو کمی بلند کنم با همون کله بر عکس به درخته نگاه کنم ببینم همه بزرگتر ها دارن زیرش با هم کاهو سکنجبین می خورن کسی دردی نداره کسی تهمتی نداره .همه ساده ان گرچه مشکل هست .
کاش بزرگتر ها درست تربیت می شدن تا بچه هاشونو درست تربیت کنن .همیشه فکر می کنم جدا از قسمت و اتفاق .اینا که تازه ازدواج می کنن به کدوم اجازه زودی یه بچه تولید می کنن بیشتریاشونم رو بچه ها حساس اند اما از این نظر که کسی به بچشون کمتر از شما نگه .اما تربیت هیچ .همیشه خدار رو شکر می کنم از داشتن ادب از اینکه والدینم از همون کوچیکی بهم گفتن انسان ها رو چه جوری ببین تا هم احترام کنم هم به چشم رقیب و دشمن نبینمشون .از پیشرفتشون خوش حال بشم  .همین

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

برای تابستان

در این اولین ساعت های زایش تابستان
در این هایوهوی های داغ و گرم
در این منجلاب مذاب شهر
دلم برف می خواهد .
نمی دانم چرا فکر میکنم وقتی بوی باران پاییزی را باد برایم هدیه آورد
آنگاه که صورتم از تماسش لطیف شود، آرام می شوم.
سبکبال
وقتی سوز دی، که سال هاست در آرزویش، هر سوزی را از درز پنجره به مهمانی دعوت می کنم، بوزد، این هیاهوی گرم تابستانی را یاد می کنم شاید .
اما می دانم
وقتی برف ببارد آرام میگیرم
زنده می شوم
می رویم
مگر نمی دانی
من زاده زمستانم و از این گرما منزجر

امتحان می کنم