۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

در رو خودم بستم اما انگاری دنیا می خواست عضوی ازش نباشم و کنار گود تو پیاده رو هاش تکاپوی دیگران رو ببینم .خوب که نگاه می کنم تو زندگی هر چی خواستم داشتم اما چون همیشه کم خواستم خوب طبعا این طوریه .
من همیشه دوست داشتم همه با هم مهربون باشم هر چند وقت یه بار کنار درختی لب آب جمع بشن به این فکر نکن چی بپوشیم چی بخوریم یا از کنار اون درخت میوه هاشو بر داریم .دلم می خواست هممون یه سیب زمینی برمی داشتیم تو آتیش می زاشتیم پاهامون تو اون آب باشه خودمونم دراز بکشیم  نگاهمون به آسمون به اون ابر های مهربون .نفس بکشیم . بعدش سر مو کمی بلند کنم با همون کله بر عکس به درخته نگاه کنم ببینم همه بزرگتر ها دارن زیرش با هم کاهو سکنجبین می خورن کسی دردی نداره کسی تهمتی نداره .همه ساده ان گرچه مشکل هست .
کاش بزرگتر ها درست تربیت می شدن تا بچه هاشونو درست تربیت کنن .همیشه فکر می کنم جدا از قسمت و اتفاق .اینا که تازه ازدواج می کنن به کدوم اجازه زودی یه بچه تولید می کنن بیشتریاشونم رو بچه ها حساس اند اما از این نظر که کسی به بچشون کمتر از شما نگه .اما تربیت هیچ .همیشه خدار رو شکر می کنم از داشتن ادب از اینکه والدینم از همون کوچیکی بهم گفتن انسان ها رو چه جوری ببین تا هم احترام کنم هم به چشم رقیب و دشمن نبینمشون .از پیشرفتشون خوش حال بشم  .همین

هیچ نظری موجود نیست: