۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

این روزها

دور سوم هم تموم شد .انگاری شده واسه من یه تقویم که هر بار میام اینجا دور بشمارم .
شنبه این هفته عقد کنون نرگس بود .دختر خوبیه مدیر به تمام معنی . ولی گاهی زیاد رییس بازی در میاره .شب قبل از شیمی درمانی بود . نمی خاستم برم به چند دلیل اما رفتم .قبلش حسابی حس های خوبو به خودم قبولوندم اما اصلا خوش نگذشت .یه سری از دوستای دانشگاه هم بودن .به جد می گم از دیدن هیچ کدوم یه ذره هم خوشحال نشدم .بس که ....
یه سری سرم اضافه بعد شیمی درمانی دادن که به مامان بزنیم .دوشنبه و 3 شنبه هم درگیر شدیم .در مانگاه بر عکس  بیمارستان خلوته .من زل می زنم به قطرات سرم که دارن می ریزن .هی نگاه می کنم هی فکر هی نگاه .بعد به  خودم می گم.......

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

خودتون را نادیده نگیرید

اعتراف می کنم دیروز که  این مطالب رو نوشتم خیلی ناراحت و عصبانی بودم بعدش که آروم شدم راجع به حرفای حمیده و ترنم پاییز خیلی فکر کردم . راستش به پیشنهاد حمیده گوش کردم دارم خودمو تحلیل می کنم .راستش خیلی باید فکر کنم . اما از دیروز به نتیجه که رسیدم این بوده که شدیدا خودمو دسته کم می گیرم  و از خواسته هامو نمی گم و این شده عادتم باورتون میشه من آرزوی خاصی جز ارامش نداشتم ؟ یعنی هیچی ها . اما اینکه آدم خواسته های دست نیافتنی هم داشته باشه یه نعمته .شاید یه دلیلشم همین نادیده گرفتن خودم باشه .اما دارم فکرام رو جمع و جور می کنم که منم مثل همه آدم ها باشم هر چی دلم بخواد رو بهش فکر کنم .حتی شده آرزوی یه نقاشی روی دیوار شهر رو داشته باشم و بهش عمل کنم .مرسی حمیده جون از پیشنهادت .مرسی ترنم پاییز جونم از همدردیت .
الان حالم خیلی بهتره .رفتم ابروهامو برداشتم .باور کنین خانم آرایشگر اولین مو رو که بر می داره من کلی روحیه ام عوض میشه . بعد خط چشمی که دوست مامان قبل از شروعی مریضی برام آورده بود رو کشیدم .باورتون میشه من تا حالا خط چشم نکشیده بودم ؟ راستش دروغ نگفته باشم پارسال برای نامزدی دختر داییم رفتم دادم به اون خانمی که موهامو سشوار کشید یه خط باریک بکشه اما کلفت شد .منم خوشم نیومد وسط مجلس رفتم پاکش کردم . اون اولین تجربه بود .حالا خودم با این ماژیکی های اورفلیم کشیدم .هم باریک در میاد هم زیاد تو چش نیست .یعنی عاشقش شدما. من با این سن 25 ساله تا حالا خط چشم نکشیدم بعد دختر فامیلمون 13 سالشه یه بار تو یه مهمونی می خواست بهم آموزش بده .خیلی حرفه ای بود .
پ.ن:راستش الان که فکر می کنم هر کاری خواستم انجام بدم از طرف خانواده حمایت شدم .از همه لحاظ بخصوص مالی . یعنی کافی بود بگم ولی نمی دونم چرا نمی گم

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

فقط بگذره

گاهی وقت ها دلم می گیره .صحبت رفتن به بیمارستان می شه اصلا دگرگون میشم .توی این همه بار که رفتیم من و عمه ام  همراه همیشگی بودیم .گاهی مامانی یا اون یکی عمه هام میومدن  دریغ از یه بار که خاله یا خود خواهرم بیاد .خواهرم ار من 4 سال کوچکتره دانشجوه مه چی تو ایام امتحاناش بود .اما بعد از اون هم واسه شیمی درمانی یه بار هم نیومد .واسه دور اول من سرما خورده بودم .به زور خودو می کشوندم بعد از تزریق مامانی دید حالم بده موند .اوه چه خبر شد که حالا که رفتی که مواظب مامانت باشه کاش می موندی .خیلی دلم می خواست بهشون می گفتم اونقدر نا نداشتم که راه بیام یا منتظر بمونم بابا بیاد دنبالم با یه دربست فقط خودمو رسوندم خونه و اینکه خودتون زحمت می کشیدین یه سری می زدین .برای دفعه دوم که خواهرم خونه بود گفتم این دفعه تو برو که تو هم یه بار رفته باشی مامان به دلش نگیره . اونم قبول کرد .مامان الم شنگه کرد که اون تو روحیه اش تاثیر می زاره .اصلا لازم نیست تو بیای با همون خاله مربوطه می رم .که اونم درست سر این کارا که می شه می زاره می ره مسافرت .2 دفعش شمال رفت و 3 رو بعدش اومد .حتی  یه سرم نزد .دلم می سوزه برای خودم .از صبح همه کارای خونه با منه همه مدل کار + رسیدگی به مامان . اما کسی واسه کارام واسه روحیم اصلا ارزش قایل نیست .مگه من چند سالمه ؟ چرا خود مامان یه جوری با هام رفتار می کنه انگار 10 سال از خواهرم بزرگترم . چرا نمی فهمه ؟ چرا هر کی کی رسه فقط به من دستور می ده . این همه شب تا صبح بیدار موندم حتی خود مامانم ارزششو نمی فهمه .دلم برای خودم می سوزه که یکی هم سن و سالم پیدا نشد بیاد بگه هی دیوار تو خوبی ؟ این 2 ماهه حتی یه تلفن بهم نکردن . اما تا تونستن با هم دیگه بیرون رفتن .یکی از دلایل اصلی که دیگه دردل هامو تو پ*الیز*بان نمی نویسم همینه .اونا می خوندن و حتی همدردی هاشونم به این بود که حل میشه فقط همین .من باید قوی باشم .درسته که جز بابا و خواهرم یکمی هم مامان کسی درکم نمی کنه .درسته که من همیشه برای همه یه کلمه بعد از پایان متنم .اما به یاد قولی که به خودمو خدا دادم موقعی که تو اتاق عمل بود که سعی کنم روابطم باهاش بهتر بشه اگرچه منو از خواهرزاده و برادرزاده هاش کمتر دوست داره . اینکه دیگه به همه بی کران محبت نکنم .اینکه بعد از این دوران برای خودم زندگی کنم . دیگه تو جمع هاشون نمی رم . دیگه می زنم تو دهنشون وقتی اضافه حرف بزنن .دیگه صبوری نمی کنم .فقط این دوران بگذره .فقط بگذره
پ.ن :پالیزبان به روز شد

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

حس

فردا می رم دیدن پریسا .بچش الان شده یه ماهش .چه قدر زود مادر شد .
دوره دوم شیمی درمانی رو هم زدیم .4 دوره دیگه مونده .چه چیز هایی که تو این بیمارستان ها آدم نمی بینه
پالیزبان رو دوباره  آزاد کردم .نوشته های ادبی رو اونجا می نویسم .دردل ها و یواشکی هامو اینجا .
خیلی جالبه که یه دوست وبلاگی رو از روی عکس هایی که می گذاره از زندگی اش ، فکر کنی می شناسی . بدون اینکه تا حالا بدونی و اون بودنه کشف کنی که همسایتونه .اونم توی یه کوچه .به خودش نگفتم .اما حس من اشتباه نمی گه .نمی گم  حسم می گه کدومتون هستین  ولی کلی برام جالب بود .یا حق

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

مو - تهران

امروز ریزش موهای مامان بیشتر شده .باورم نمیشه . همیشه موهاش خوش حالت و خوب بود .می دونم موقتیه اما خیلی دردناکه. میگه انگاری کلی مورچه اومدن رو سرم دارن گازم می گیرن .رفیتم تجریش براش کلاه گیس خریدیم .مدل مش دارشو . خیلی قشنگ بودن .
یادش بخیر قدیم از خیابون با هنر و دربند  می گذشتیم کلی هوا خوب بود اما الان چی .کوه رو تراشیدن کلی خونه ساختن .دلم واسه طبیعت 10 سال پیش تهران تنگ شده .دلم تنگه .می خوام از این شهر برم اما نمیشه دلم اینجاست