نمی دونم این هفته مادربزرگم چش شده . مامانی دوست ندارم افسرده ببینمت .تو رو مثل همیشه خانم مدیر می خوام. پر از شور انرژی .این همه فشار رومون بود تو قوت قلبمون بودی و هستی .تو که مثل یه مادر از عروست پذیرایی می کنی . تروخدا زودی این حالت بی حسی و غم رو از خودت دور کن بشو مثل همیشه مایه انرژی .از بس همه گفتن چه مامانی با حالی داری چه قدر با انرژی هست چشمت زدن .زودی خوب شو مامانی من
۱۳۸۹ تیر ۸, سهشنبه
۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه
فست فود
نشستم یه جایی منتظر نزدیک یه خونه .خونه که نه آپارتمان .فکر کنم رو هم 10 تا واحد بودن .صدای تلویزیون خونه ها شون بلند بود دم ظهر .صدای برنامه خانواده هاشون رو می شنیدم . دکتر تغذیه توصیه می کرد فست فود کمتر بخورین . بلافاصله صدای موتوری اومد قیژژژژژ .غذاتونو آوردم .تو فاصله که بره غذا رو بده .2 تا موتوری دیگه هم غذای طبقه دیگرو آوردن . همشون پیتزا و ساندویچ .تا موقعی که من اونجا بودم 2 تا دیگم اومدن و وارد همون خونه شدن که یکیش از چلو کبابی بود .حساب می کردم که ممکنه از این 10 واحد کم کم 2 واحدش خانم الان که سر ظهر هست در محل کار باشه .1 نفر هم بیرون حالا .یعنی می مونه 7 نفر .یعنی از کل ساختمون که سر ظهر تو خونه بودن فقط 2 خانوار غذا سفارش ندادن .یعنی اون دکتر تغذیه واسه چی میاد هی اینا رو تکرا می کنه .اصلا ممکنه او 2 تا خانواده هم تلویزیون ندیدن .ولی نیم دونم چرا تاثیر حرف های خوب اینقدر کمه . جالبه اکثراین خانوم ها هم یه دفتر دارن برای جملات ناب و یکی واسه آشپزی از تلویزیون
۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه
در رو خودم بستم اما انگاری دنیا می خواست عضوی ازش نباشم و کنار گود تو پیاده رو هاش تکاپوی دیگران رو ببینم .خوب که نگاه می کنم تو زندگی هر چی خواستم داشتم اما چون همیشه کم خواستم خوب طبعا این طوریه .
من همیشه دوست داشتم همه با هم مهربون باشم هر چند وقت یه بار کنار درختی لب آب جمع بشن به این فکر نکن چی بپوشیم چی بخوریم یا از کنار اون درخت میوه هاشو بر داریم .دلم می خواست هممون یه سیب زمینی برمی داشتیم تو آتیش می زاشتیم پاهامون تو اون آب باشه خودمونم دراز بکشیم نگاهمون به آسمون به اون ابر های مهربون .نفس بکشیم . بعدش سر مو کمی بلند کنم با همون کله بر عکس به درخته نگاه کنم ببینم همه بزرگتر ها دارن زیرش با هم کاهو سکنجبین می خورن کسی دردی نداره کسی تهمتی نداره .همه ساده ان گرچه مشکل هست .
کاش بزرگتر ها درست تربیت می شدن تا بچه هاشونو درست تربیت کنن .همیشه فکر می کنم جدا از قسمت و اتفاق .اینا که تازه ازدواج می کنن به کدوم اجازه زودی یه بچه تولید می کنن بیشتریاشونم رو بچه ها حساس اند اما از این نظر که کسی به بچشون کمتر از شما نگه .اما تربیت هیچ .همیشه خدار رو شکر می کنم از داشتن ادب از اینکه والدینم از همون کوچیکی بهم گفتن انسان ها رو چه جوری ببین تا هم احترام کنم هم به چشم رقیب و دشمن نبینمشون .از پیشرفتشون خوش حال بشم .همین
من همیشه دوست داشتم همه با هم مهربون باشم هر چند وقت یه بار کنار درختی لب آب جمع بشن به این فکر نکن چی بپوشیم چی بخوریم یا از کنار اون درخت میوه هاشو بر داریم .دلم می خواست هممون یه سیب زمینی برمی داشتیم تو آتیش می زاشتیم پاهامون تو اون آب باشه خودمونم دراز بکشیم نگاهمون به آسمون به اون ابر های مهربون .نفس بکشیم . بعدش سر مو کمی بلند کنم با همون کله بر عکس به درخته نگاه کنم ببینم همه بزرگتر ها دارن زیرش با هم کاهو سکنجبین می خورن کسی دردی نداره کسی تهمتی نداره .همه ساده ان گرچه مشکل هست .
کاش بزرگتر ها درست تربیت می شدن تا بچه هاشونو درست تربیت کنن .همیشه فکر می کنم جدا از قسمت و اتفاق .اینا که تازه ازدواج می کنن به کدوم اجازه زودی یه بچه تولید می کنن بیشتریاشونم رو بچه ها حساس اند اما از این نظر که کسی به بچشون کمتر از شما نگه .اما تربیت هیچ .همیشه خدار رو شکر می کنم از داشتن ادب از اینکه والدینم از همون کوچیکی بهم گفتن انسان ها رو چه جوری ببین تا هم احترام کنم هم به چشم رقیب و دشمن نبینمشون .از پیشرفتشون خوش حال بشم .همین
۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه
برای تابستان
در این اولین ساعت های زایش تابستان
در این هایوهوی های داغ و گرم
در این منجلاب مذاب شهر
دلم برف می خواهد .
نمی دانم چرا فکر میکنم وقتی بوی باران پاییزی را باد برایم هدیه آورد
آنگاه که صورتم از تماسش لطیف شود، آرام می شوم.
سبکبال
وقتی سوز دی، که سال هاست در آرزویش، هر سوزی را از درز پنجره به مهمانی دعوت می کنم، بوزد، این هیاهوی گرم تابستانی را یاد می کنم شاید .
اما می دانم
وقتی برف ببارد آرام میگیرم
زنده می شوم
می رویم
مگر نمی دانی
من زاده زمستانم و از این گرما منزجر
در این هایوهوی های داغ و گرم
در این منجلاب مذاب شهر
دلم برف می خواهد .
نمی دانم چرا فکر میکنم وقتی بوی باران پاییزی را باد برایم هدیه آورد
آنگاه که صورتم از تماسش لطیف شود، آرام می شوم.
سبکبال
وقتی سوز دی، که سال هاست در آرزویش، هر سوزی را از درز پنجره به مهمانی دعوت می کنم، بوزد، این هیاهوی گرم تابستانی را یاد می کنم شاید .
اما می دانم
وقتی برف ببارد آرام میگیرم
زنده می شوم
می رویم
مگر نمی دانی
من زاده زمستانم و از این گرما منزجر
اشتراک در:
پستها (Atom)