۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

زندگی دوباره

الان که دارم می نویسم شاید حدودا 3 ماه از آخرین جلسه پرتو درمانی گذشته باشه ولی درست برای من هفته پیش روند درمان
تموم شد .پرتو درمانی  که تموم شد با وجود دستگاه های مجهز به علت پوست حساس و خشک ،مامان دچار سوختگی شدید شد .خلاصه 1 ماه طول کشید که از حالت کبودی بیاد بیرون با یه عالمه کرم و پماد که روزی 3 دفعه می زدم براش .اولین باز می ترسیدم دست بزنم به قسمت سوخته شده هم دلم نمی یومد هم چاره نبود .وای کخ چه حاله بدیه وقتی یه عضو بدن نباشه همش تو دلم می گفتم بنهد خدا مامان خودش چه طوری تحمل کرده .اونم با روحیه حساسی که داره.خلاصه کنم که منم بعد چند روز برام عادی شد با پوست انداختن جدید منم روحم تازه می شد .بعد از بهبود پوست مو های مامانم هم بیشتر شد .یعنی همه مراحل رشد مو ها برامون شگفت انگیز بود درست مثل تولد دوباره .اما 2 هفته پیش اولین چک آپ هم انجام شد.من همش نگران بودم .اما خدا رو شکر وضعیت نرمال بود .تا 2 ماهه دیگه باز چکاپ داریم (تا 1 سال).به خودم قول داده بودم حتما بیام براتون از این مراحل پایانی بنویسم .از محبت تک تکتون ممنونم .این جا هم چنان باقی میمونه .برای دردل هام .اما کم آپ میشه .ولی میتونین  نوشته هامو تو وبلاگ اصلیم دنبال کنین .بازم از اینکه به یادم هستین سپاسگزارم.راستی سال نو پیشاپیش مبارک .امیدوارم امسال همش خوبی باشه و سلامتی و موفقیت .

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

می دونم خیلی وقته نیومدم .راستش شدید گرفتار شدم .بعد از شیمی درمانی بهمون امیدواری دادن که پرتودرمانی نمی خواد ..گفتن مشاوره پزشکی کنین بعد تصمیم بپیرین .بعد از مشاوره قرار بر 25 جلسه پرتو درمانی شد .گفتن پرتو مثل واکسیناسیون می مونه بهتره انجام بشه خلاصه که هر روز در مسیر خونه بیمارستان لال*ه در حرکتیم .از محبت تک تک تون ممنونم .مرسی سحر جونم

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

.

تا میام یکمی شادی کنم و نفس راحت بکشم بازم عوارض شیمی درمانی هجوم میارن .این دفعه از هر دفعه ای بدتر بوده .خسته ام.به اندازه یه دنیا .

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

تمام

باورم نمیشه بلاخره 6 دوره تموم شد.وای خدا شکرت .هفته پیش 1 شنبه چه حالی داشتم .شب قبلش همش می گفتم نکنه ما بریم آزمایش بده مامان و بعدش بگن بازم باید دورتون تمدید بشه.هی تو این فکرا بودم که خوابم برد .صبحش یه حسی بهم گفت دخترک این قدر منفی نباف وجذب بی خودی نکنه. هر دفعه 4 تا سرم می زدن .3 تا کوچیک یه دونه بزرگ. یه دونه از اون کوچیک ها رنگ آب آلبالو بود .وای که تو این 4 ماه چه قدر به قطرات سرم ها خیره شدم .هی شمردم .هی گفتم لعنتی زودتر تموم شو .بلاخره تموم شد .هوراااااااا.
حالا باید منتظر نظر دکتر باشیم برای پرتو درمانی .شاید احتیاج نباشه .خدایا اون که بهترینه پیش بیار.
راستشو بخواین از زندگی خیلی مایوس شده بودم .از خدا از همه چیز .حالا هم زیاد امیدوار  امیدوار نیستم.ولی الان حس آدمی رو دارم که توی تاریکی بوده و وارد یه جا پر از مه شده که از اون دورا یکمی نور معلومه .خدا کنه که اشتباه نکنم .
حرف زیاد برای گفتن .ببخشید که بهتون سری نزدم .واقعا گرفتار بودم .با امید بهترین ها .

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

من بزرگ

خیلی وقته که ننوشتم .دوره سختی بود.دور 4 هم تموم شد.صبح ها که از خواب پا میشم باید به این فکر کنم که امروز چه کاره ام .کلا میشه گفت حتی یه صفحه کتابم دیگه نمی تونم برای خودم بخونم .همین که حال مامان بهتر بشه فعلا مهم ترین مورده .
کی فکرشو می کرد من تنبل خانوم خابالو .حالا افطاری درست می کنه وسحری .میان وعده برای مامان .خونه رو هفته ای یه مرتبه تمیز می کنه .خوب خونه نسبتا بزرگه و منم کم زور .هر روز یه قسمتش .کی فکر می کرد بتونم 8 جز قرآن بخونم اونم منی که هر سال به زور یه حزب می خوندم .کی فکرشو می کرد هوممم.
روز اول ماه رمضون خیلی برای هممون سخت بود همش تو دلم انگاری ابرهای گرفته بود .به یاد سحری ها که مامان همیشه بیدار بود .حالا خوابه چون دارو می خوره .همش فکر می کنم که چه قدر بهش غر می زدم و کارش چه قدر سنگین بود.
گاهی خسته ام.گاهی دلگیر .ولی بزرگ شدم خیلی درسا گرفتم .تصمیمات برای آینده نگرفتم.پارسال همش به خودم می گفتم تا آخر شهریور یه دور همه درسا رو خوب می خونم .چی فکر می کردم چی شد .فکر کنم به امید خدا تا آخرآبان اوایل آذر روند درمان تموم میشه .اون روز چه حسی داره ؟خدا کنه همه چیز خوب پیش بره. از دوستان ممنونم که به یادم هستین.

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

این روزها

دور سوم هم تموم شد .انگاری شده واسه من یه تقویم که هر بار میام اینجا دور بشمارم .
شنبه این هفته عقد کنون نرگس بود .دختر خوبیه مدیر به تمام معنی . ولی گاهی زیاد رییس بازی در میاره .شب قبل از شیمی درمانی بود . نمی خاستم برم به چند دلیل اما رفتم .قبلش حسابی حس های خوبو به خودم قبولوندم اما اصلا خوش نگذشت .یه سری از دوستای دانشگاه هم بودن .به جد می گم از دیدن هیچ کدوم یه ذره هم خوشحال نشدم .بس که ....
یه سری سرم اضافه بعد شیمی درمانی دادن که به مامان بزنیم .دوشنبه و 3 شنبه هم درگیر شدیم .در مانگاه بر عکس  بیمارستان خلوته .من زل می زنم به قطرات سرم که دارن می ریزن .هی نگاه می کنم هی فکر هی نگاه .بعد به  خودم می گم.......

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

خودتون را نادیده نگیرید

اعتراف می کنم دیروز که  این مطالب رو نوشتم خیلی ناراحت و عصبانی بودم بعدش که آروم شدم راجع به حرفای حمیده و ترنم پاییز خیلی فکر کردم . راستش به پیشنهاد حمیده گوش کردم دارم خودمو تحلیل می کنم .راستش خیلی باید فکر کنم . اما از دیروز به نتیجه که رسیدم این بوده که شدیدا خودمو دسته کم می گیرم  و از خواسته هامو نمی گم و این شده عادتم باورتون میشه من آرزوی خاصی جز ارامش نداشتم ؟ یعنی هیچی ها . اما اینکه آدم خواسته های دست نیافتنی هم داشته باشه یه نعمته .شاید یه دلیلشم همین نادیده گرفتن خودم باشه .اما دارم فکرام رو جمع و جور می کنم که منم مثل همه آدم ها باشم هر چی دلم بخواد رو بهش فکر کنم .حتی شده آرزوی یه نقاشی روی دیوار شهر رو داشته باشم و بهش عمل کنم .مرسی حمیده جون از پیشنهادت .مرسی ترنم پاییز جونم از همدردیت .
الان حالم خیلی بهتره .رفتم ابروهامو برداشتم .باور کنین خانم آرایشگر اولین مو رو که بر می داره من کلی روحیه ام عوض میشه . بعد خط چشمی که دوست مامان قبل از شروعی مریضی برام آورده بود رو کشیدم .باورتون میشه من تا حالا خط چشم نکشیده بودم ؟ راستش دروغ نگفته باشم پارسال برای نامزدی دختر داییم رفتم دادم به اون خانمی که موهامو سشوار کشید یه خط باریک بکشه اما کلفت شد .منم خوشم نیومد وسط مجلس رفتم پاکش کردم . اون اولین تجربه بود .حالا خودم با این ماژیکی های اورفلیم کشیدم .هم باریک در میاد هم زیاد تو چش نیست .یعنی عاشقش شدما. من با این سن 25 ساله تا حالا خط چشم نکشیدم بعد دختر فامیلمون 13 سالشه یه بار تو یه مهمونی می خواست بهم آموزش بده .خیلی حرفه ای بود .
پ.ن:راستش الان که فکر می کنم هر کاری خواستم انجام بدم از طرف خانواده حمایت شدم .از همه لحاظ بخصوص مالی . یعنی کافی بود بگم ولی نمی دونم چرا نمی گم