۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

.

تا میام یکمی شادی کنم و نفس راحت بکشم بازم عوارض شیمی درمانی هجوم میارن .این دفعه از هر دفعه ای بدتر بوده .خسته ام.به اندازه یه دنیا .

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

تمام

باورم نمیشه بلاخره 6 دوره تموم شد.وای خدا شکرت .هفته پیش 1 شنبه چه حالی داشتم .شب قبلش همش می گفتم نکنه ما بریم آزمایش بده مامان و بعدش بگن بازم باید دورتون تمدید بشه.هی تو این فکرا بودم که خوابم برد .صبحش یه حسی بهم گفت دخترک این قدر منفی نباف وجذب بی خودی نکنه. هر دفعه 4 تا سرم می زدن .3 تا کوچیک یه دونه بزرگ. یه دونه از اون کوچیک ها رنگ آب آلبالو بود .وای که تو این 4 ماه چه قدر به قطرات سرم ها خیره شدم .هی شمردم .هی گفتم لعنتی زودتر تموم شو .بلاخره تموم شد .هوراااااااا.
حالا باید منتظر نظر دکتر باشیم برای پرتو درمانی .شاید احتیاج نباشه .خدایا اون که بهترینه پیش بیار.
راستشو بخواین از زندگی خیلی مایوس شده بودم .از خدا از همه چیز .حالا هم زیاد امیدوار  امیدوار نیستم.ولی الان حس آدمی رو دارم که توی تاریکی بوده و وارد یه جا پر از مه شده که از اون دورا یکمی نور معلومه .خدا کنه که اشتباه نکنم .
حرف زیاد برای گفتن .ببخشید که بهتون سری نزدم .واقعا گرفتار بودم .با امید بهترین ها .