گاهی وقت ها دلم می گیره .صحبت رفتن به بیمارستان می شه اصلا دگرگون میشم .توی این همه بار که رفتیم من و عمه ام همراه همیشگی بودیم .گاهی مامانی یا اون یکی عمه هام میومدن دریغ از یه بار که خاله یا خود خواهرم بیاد .خواهرم ار من 4 سال کوچکتره دانشجوه مه چی تو ایام امتحاناش بود .اما بعد از اون هم واسه شیمی درمانی یه بار هم نیومد .واسه دور اول من سرما خورده بودم .به زور خودو می کشوندم بعد از تزریق مامانی دید حالم بده موند .اوه چه خبر شد که حالا که رفتی که مواظب مامانت باشه کاش می موندی .خیلی دلم می خواست بهشون می گفتم اونقدر نا نداشتم که راه بیام یا منتظر بمونم بابا بیاد دنبالم با یه دربست فقط خودمو رسوندم خونه و اینکه خودتون زحمت می کشیدین یه سری می زدین .برای دفعه دوم که خواهرم خونه بود گفتم این دفعه تو برو که تو هم یه بار رفته باشی مامان به دلش نگیره . اونم قبول کرد .مامان الم شنگه کرد که اون تو روحیه اش تاثیر می زاره .اصلا لازم نیست تو بیای با همون خاله مربوطه می رم .که اونم درست سر این کارا که می شه می زاره می ره مسافرت .2 دفعش شمال رفت و 3 رو بعدش اومد .حتی یه سرم نزد .دلم می سوزه برای خودم .از صبح همه کارای خونه با منه همه مدل کار + رسیدگی به مامان . اما کسی واسه کارام واسه روحیم اصلا ارزش قایل نیست .مگه من چند سالمه ؟ چرا خود مامان یه جوری با هام رفتار می کنه انگار 10 سال از خواهرم بزرگترم . چرا نمی فهمه ؟ چرا هر کی کی رسه فقط به من دستور می ده . این همه شب تا صبح بیدار موندم حتی خود مامانم ارزششو نمی فهمه .دلم برای خودم می سوزه که یکی هم سن و سالم پیدا نشد بیاد بگه هی دیوار تو خوبی ؟ این 2 ماهه حتی یه تلفن بهم نکردن . اما تا تونستن با هم دیگه بیرون رفتن .یکی از دلایل اصلی که دیگه دردل هامو تو پ*الیز*بان نمی نویسم همینه .اونا می خوندن و حتی همدردی هاشونم به این بود که حل میشه فقط همین .من باید قوی باشم .درسته که جز بابا و خواهرم یکمی هم مامان کسی درکم نمی کنه .درسته که من همیشه برای همه یه کلمه بعد از پایان متنم .اما به یاد قولی که به خودمو خدا دادم موقعی که تو اتاق عمل بود که سعی کنم روابطم باهاش بهتر بشه اگرچه منو از خواهرزاده و برادرزاده هاش کمتر دوست داره . اینکه دیگه به همه بی کران محبت نکنم .اینکه بعد از این دوران برای خودم زندگی کنم . دیگه تو جمع هاشون نمی رم . دیگه می زنم تو دهنشون وقتی اضافه حرف بزنن .دیگه صبوری نمی کنم .فقط این دوران بگذره .فقط بگذره
پ.ن :پالیزبان به روز شد
پ.ن :پالیزبان به روز شد
۳ نظر:
پاييزبان
مريم؟چقدر حرفاتو خوب درك ميكنم..چقدر خجالت كشيدم هميشه اين حرفو بزنم كه مامانم اصلا حوصله منو نداره و من از همه واسش بي ارزشترم...مريم...بغض كردم...حس اين كه توام اين درد رو داري باعث شد بغض كنم...مريم..خيلي سخته دختر..خيلي..چقدر دلم محبت مي خواد مثل تودرست مثل تو
حمیده
سلام مریم جون.
می دونم که اینا رو ننوشتی که ما دلمون بسوزه یا بغض کنیم چون بغض ما دردی از تو دوا نمی کنه ولی دلم خیلی گرفت!
شناختی روی اطرافیانت ندارم که بگم : نه! این طوریا نیست! اونا دوستت دارن! اونا قدر تو رو می دونن!
نمی دونم چی بگم مریم!
به نظر من یه چیزی تو درون و ضمیر ناخودآگاه توهست که باعث می شه همیشه کم رنگ جلوه کنی!یاد کادویی که دوره ی دبستان برای معلمت با پول تو خریدن و بعد اسمت رو ننوشتن می افتم!
یا خیلی خاطراتت که در حق کسی لطف کردی اما لطفت رو نادیده گرفتن!
به هیچ وجه نذار این روند ادامه پیدا کنه! بگرد ببین مشکل از کجاست؟ به قول خودت صبر کن فقط این دوران بگذره...
سلام عزيز دلم
ميدونم داري دوران سختي را ميگذروني. ميدونم سخته. و ميدونم اينكه فقط بفهمي كسي ارزش كارهات را ميدونه حتي اگه حرفي تشكري و چيزي هم نباشه كلي بهت كمك ميكنه.
ولي خب گاهي آدمها تو شرايطي هستند كه همه چيز را نمي بينند.
ولي مهم اينه كه فقط اين دوران ان شا الله به سلامتي گذشت. تو از خودت راضي خواهي بود.
در ضمن اگه كسي را دوست نداري هيچ لازم نيست باهاهش دوستانه رفتار كني.
اگه خاله ات ناراحتت ميكنه. لازم نيست جديش بگيري. محلش بزاري. تو كاري را كه خودت ميدوني درسته انجام بده . و اگه لازم بود جوابشون راهم بدي بده.
ولي اجازه نده اعصابت را بهم بريزند.
تو از نظر شخصيتي بزرگتر از اوني كه بزاري اونها روي روحيه تو اثر بزارند.
بوووووووووووووووس
ارسال یک نظر